خاطرات

خاطره ای از یک بزرگوار

[vc_row][vc_column][vc_column_text]

شهید محسن بلندیان را در سال ۵۹ شناختم ، شهیدی که یاد و خاطره اش برای من همیشه زنده است سال ۵۹ بود که با یک گروه از بچه های جهاد رفتیم الله آباد تاکستان برای درمان روستاییان، در خانه بهداشت آنجا انباری بود از زمان شاه پر دارو که دست بهداشت و درمان قزوین بود با در قفل شده و نمی دادند ما برای مردم استفاده کنیم بعد از اینکه کارمان تمام شد آمدیم در جهاد سازندگی که در ساختمان هلال احمر بود و جریان را برای شهید بلندیان تعریف کردیم بعد از چند هفته، یک روز پنج شنبه سید ابوالحسن تقوی با شهید بلندیان قرار می گذارند بروند الله آباد با یک ماشین جمس کانکس دار من را هم با خود بردند رسیدیم الله آباد و مامور سازمان بهداشت که آنجا بود فکر کرد آمده ایم برای درمان، شهید گفت آمدیم داروها را ببریم مامور گفت باید از سازمان یا دکتر دلنواز مسئول وقت نامه داشته باشیم شهید گفت من نه سازمان می شناسم نه دکتر دلنواز در را باز کن و مامور قفل را باز نکرد شهید کلت کمری که داشت درآورد و قفل را شکست یادم نمی رود داروهایی که آنجا بود از نوع کمیاب و خیلی لازم برای مردم بود و در کل کشور پیدا نمی شد ما آوردیم جهاد قزوین ، چندین ماه این داروها را برای مردم تجویز می کردند تا جایی که حتی داروخانه ها نسخه های ناموجود خود را می فرستادند از ما دارو بگیرند ، البته شهید گفت که با دکتر دلنواز صحبت کرده بود برای آنجا اما دکتر گفت که نمی تواند بدون اجازه تهران اینکار را بکند اما خودتان بروید و به زور باز کنید بیاورید به شما نمی توانند حرفی بزنند و بطور واقع هم همینطور بود

شهید بلندیان همیشه به فکر مردم بود و هر طور که می توانست خدمت می کرد چه در جهاد و چه در جبهه یاد و خاطره اش جاودان[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]